۱۳۹۳ آبان ۲۲, پنجشنبه

معالجه بیماری عقیدتی توسط متخصصین مقاربتی!

چند هفته است افسردگی شدید گرفته ام؛ اکنون سه چهار روزه که سردردهای شدیدی بهم حمله کرده است، بخودم میگم ـ حتما میگرنه! لامصب دوتا دوتا قرص آلوِدُن بالامیرم؛ انگار نه انگار. ناچارا زنگ میزنم، درمانگاه محلمان، پیغام گیر؛ از اون طرف میگه " شماره تونو بذارید و دگمه چهارخانه را فشار دهید. یا، بعد از شنیدن بوق، آنرا شفاهی بگویید. ما با شما تماس میگیریم. " شماره تلفن مبایلم رو میذارم. صدای آتومات؛ بعد از تکرار شماره ام و تائید آن از طرف خودم؛ میگوید:  ساعت 9:00 با شما تماس میگیریم. بعد گوشی را قطع میکنم. منتظر میمانم. رأس ساعت 9:00 تلفن مبایلم زنگ میخورد. جواب میدهم:
ـ علی
صدای زنگ داری از آنطرف گوشی میگوید:
ـ از درمانگاه هرکولس با شما تماس میگرم؛ آیا با ما تماس گرفته بودی؟
ـ بله درسته!
ـ خب مشکلت چیه!
ـ چند هفته است افسردگی شدید گرفته ام. الانم سه چهار روزیه که سردرد های شدیدی بهم حمله کرده! در روز چندین نوبت دو تا دو تا آلوِدُن میخورم، اما کمکی بهم نمیکنه!
ـ حالت تهوع هم داری؟
ـ بعضی وقت ها؛ اما حالم بهم نمیخوره.
ـ میتونم شماره شناسایی تو بگیرم؟
ـ البته!
شماره آیدی ام رو میدم؛ از پشت کامپیوتر پرونده مو چک میکنه؛ میگه " تا حالا چنین موردی نداشتی، اینجا من چیزی نمی بینم؛ درسته؟
ـ بله؛ کاملا درسته!
ـ میخوای یه وقت پیش دکتر بدم.
ـ بله خیلی ممنون میشم.
ـ امروز ساعت 13:00 پیش دکتر« اسی » وقت برات رزرو میکنم. تشکر میکنم؛ گوشی را میذارم. ساعت 12:45 از خونه میزنم بیرون؛ پنج دقیقه بعد درمانگاه هستم. میرم از دستگاه نوبت؛ یه شماره می کَنَم، بعد از چند لحظه نوبتم میشه؛ میرم سوی گیشه؛ خانمی از آن طرف میگه:
ـ شماره شناساییت چیه؟ 
ـ 62 ـ 09 ـ ......
ـ علی رضا...
ـ بله!
ـ صد کرون میشه!
یک برگه بهم میده؛ میگه:
ـ برو ته سالن دست راست؛ اتاق اول؛ دکتر« اسی »؛ صدات میکنه!
برگه کاغذ رو میگیرم؛ نگاش میکنم؛ روش در انتهای آن کنار اسم مشخصات خودم، نوشته است « دکتر اسی ». اونجا روی یک نیمکت به انتظار مینشینم. بلاخره در اتاق باز میشه؛ هیبت یک مرد؛ تپل و مپلی با موهای جوگندمی و فرفری در چهارچوب در ظاهر میشه؛ روپوش سفیدش کمی شل و وله و شلخته است؛ صورت گردی دارد؛ چشمانش را پشت ویترین دسته کائوچی ای قهوه ای گذاشته بود تا خاک نخورند شاید هم برای اینکه چشم نخورند! اسمم را صدا زد:
ـ علی رضا...
بلند میشوم؛ ادامه میدهد.
ـ بفرمایید تو.
میرم داخل اتاقش میشم؛ میگه:
ـ اگه دوست داری میتونی پالتوتو در بیاری.
همین کارو هم میکنم. اشاره میکنه به صندلی کنار میزش؛ میگه:
ـ بشین.
میشینم؛ قبلا گزارش پرستار رو که تلفنی از« ناراحتی ام » براش گفته بودم؛ خونده است. میگه :
تعریف کن مشکلت چیه از کجا شروع شده؟
ـ چن روز پیش یه مقاله خوندم به اسم بیماران عقیدتی! یه کم پکر شدم؛ به خودم شک کردم؛ بعد از اون حال روحیم خوب نیست. خواب و خوراکم کم شده؛ دائم به این فکر میکنم؛ کسیکه مقاله رو نوشته، خودش یه روزی از اون « عقیدتی های » دو آتیشه بوده، بهشم دسرسی ندارم؛ ازش بپرسم علائم این « بیماری عقیدتی » چیه؟ دوا و درومونش چیه؟ خب بلاخره؛ یه روز ناسلامتی خودش دچار این بیماری بوده است! حالا مدعی است که خوب شده؛ تازه مدعی است که با اینکه روان شناس نیست؛ اما لابلای متون کتب؛ خیلی در باره مسائل روانشناسی مطالعه کرده؛ برای همین علاوه بر فنون شعر وشاعری و نویسندگی؛ به درمان « بیماران عقیدتی » هم مبادرت میکنه!
در این لحظه لب بسته دکتر اسی از دو طرف تَرَک برداشت؛ نیشخندی موذیانه ای زد؛ گفت:
ـ  حالا تو چرا فکر میکنی از اون مقاله افسردگی گرفتی؟
ـ برای اینکه کسیکه خودش قبلا؛ به لحاظ سنی جلوتراز من به یک جریان سیاسی آشنا ومعتقد شده؛ و از قضا خیلی هم آتشش تند بوده؛ به من و امثال من توهین میکنه، که ما کورکورانه دنبال رو یک جریان سیاسی میرویم؛ بعد انگ میزنه که ماها دچار بیماری عقیدتی شده ایم. خب؛ حالا میخوام بدونم، آیا خودش کورکورانه بدنبال این جریان رفته؛ یا اینکه آگاهانه؟ این بابا؛ آدم بیسوادی نبوده؛ خیلی ادعای شعر و شاعریش میشه! نمیتونه کورکورانه دنبال این جریان راه افتاده باشه؛ او نمیتونه شستشوی مغزی شده باشه؛ که مثلا بیا برای رهبر این جریان سرود بنویس یا بخوان! میشه؟ چون تا این اندازه از آگاهی و معلومات باشی؛ غیر ممکنه بتونی یک سرود برای رهبری یک جریان بسرایی که به آن علاقه نداشته باشی! حتما که احساساتش درک درستی از او داشته است. آیا یکی که کاملا بالغ شده است، و از تحصیلات آکادمیک برخوردار بوده؛ میتونه کورکورانه به جریانی بپیونده؟
ـ ادامه بده؛ معلوم نیست؛ شاید هم علل دیگه ای داشته؟ میتونه آگاهانه رفته باشه؛ اما کورکورانه بیرون آمده باشه!
ـ اتفاقا یکی از دلایلی که اعصابم را بهم زده است؛ همین است. ببین دکتر؛ اگه طرف با آن همه تحصیلاتش معتقد است که کورکورانه دنبال این جریان راه افتاده است؛ اما حالا مدعی است اشتباه بوده؛ از آنجائیکه او در اوج آگاهی اش آن مسیر را انتخاب کرده؛ اکنون پشیمان است؛ به این شخص به هیچ وجه نمیشه اطمینان کنی؛ که حالا بخواهد در نقش دکتر « روانگاو » ظاهر شود. مخصوصا که او، قبل از اینکه ترمز دستی مبارزه را تا آخر بکشد، کامیون ندامتش را چندین بارعقب جلو کرده است، تا بتونه راه جاده فرار را برای خودش باز کنه؛ به نظرم این آدم حتما سرگردنه سقوط رژیم دچار عذاب وجدان میشه؛ میخواد کامیون ندامتش را سر و ته کنه؛ که دیگه راه پس و پیش نداره. اما معتقدم اگه تا قبل از رسیدن به گردنه از کرده و گفته هاش پشیمان شود؛ میشه او را بخشید؛ اما تا دقیقه نود یا وقت اضافی که نتیجه با چند گل بیشتر بسود این جریان تمام بشه؛ اگر اظهار ندامت کنه؛ حتما کاسه ای زیر نیمه کاسه فرصتی طلبی اش هست. به او دیگه نمیشه هیچ اطمینانی کرد.
دکتر « اسی » لبخند مرموزی میزنه و میگوید:
ـ ببین من خودم با سیاست کاری ندارم؛ پدر و مادر نداره، سالی دو بارهم میرم ایران خودم دکتر خودم میشم، روحیه ام را با مسائل سیاسی ناراحت نمیکنم. میرم ایران؛ خانواده ام رو می بینم، کلی حالم خوب میشه، چشممو هم میذارم، در و همسایه رو هم نگاه نمیکنم که در چه بدبختی دارن زندگی میکنن. مشکل من نیست. به من چه که در ایران کودکان کار در کارتن میخوابند، یا اعتیاد بیداد میکنه، دخترای سیزده ـ چهارده سال خودفروشی میکنند. یا به صورت زنان اسید میپاشند. الان هم بهت توصیه میکنم، برو برای خودت زندگی کن، یک قرص برات مینویسم که از هفت دولت آزادت میکنه، میری عالم هپروت برای خودت حال میکنی!
ـ نخیردکتر « اسی » اینجوری هام نیست که میفرمایی، شما دکترهستی، اما میخواهی همزمان میکانیکی هم بکنی، در حالی که تخصصت روان درمانی است، طرف از مبارزه پشیمان شده دیگه، حتما مسائل شخصی داشته و یا داره، کمبود و عقده های خود بزرگ بینی عامل نابینایی حقایقه، طرف برای اینکه بریدن و خستگی اش را توجیه کنه، به جای اینکه دیکتاتور را نفی کنه مبارزه را نفی میکنه! گناه را هم به پای مظلوم مینویسه، این توصیه شما که برایم قرص بنویسی که از هفت دولت آزاد بشم؛ دقیقا خط همون شاعر « اسی » است. اینو بشما بگم؛ اتفاقا اونایی که بیشتر می فهمن بیشتر اذیت میشن، منتهی شما دوست داری قرص نخورده از هفت دولت آزاد بشی. خب برو باش، کسی مانعت نشده! درسی رو که باید گرفته باشم، امروز گرفتم، حالم خوب و خوب شد. اتفاقا دوای دردم رو پیدا کردم، باید به مبارزه ادامه بدهم. کسی که احتیاج داره بره دکتر، همان دکتر « روانگاو » هست. چون از شروع مبارزه اش تا حالا صد تا خط  و چند تا زن عوض کرده است؛ پاک عوضی شده است. مشکلاتش چیزهای دیگری است، نه رژیم دیکتاتوری و مبارزه با آن.
بلند میشوم، به دکتر اسی میگویم " خدا خیرت بده! " در را می بندم، بدون آنکه به صورتش نگاه کنم از اتاقش خارج میشوم.

علیرضا تبریزی


۱۳۹۳ آبان ۲۰, سه‌شنبه

اظهارات شاعر یک بام و دو هوا از « دریچه نفرت »


به ایدئولوژی خاصی تعلق ندارم، ایدئولوژی ام خیلی ساده است " هوادار ایدئولوژی ای هستم که به طور مطلق رژیم ضد ایرانی و ضد بشر، اسید پاش، ریحانه کش و« ضد هپی » را نفی میکند." خوشبختانه از گروه ذکر شده بالا مدنی تر و اجتماعی تر نداریم، آنها به هیچ گروه سیاسی تعلق ندارند، مخصوصا به مجاهدین، تا کودکان نابالغ سیاسی به بهانه « آب نبات مبارزه مسالمت آمیز »  کشتار و آزار و اذیت آنها توسط رژیم داعشی را به « منافقین! »  نسبت بدهند. و از ترس جان، از مبارزه کردن طفره بروند و نهایتا دلیل شقاوت و بی رحمی ابوداعش را، ایستادگی مجاهدین بدانند.  

معتقدم انگل های سیاسی از بدترین نوع اپورتونیست ها هستند، که عموما حیا را قورت داده اند و آبرو را قی کرده اند. یکی از صفات بارز اپورتونیست ها، بیشرمی است. کسی که بی شرم باشد، موجود همه چیز خوار میشود، فرق نمیکند که عمامه بر سرش باشد یا نباشد. در همین راستا اینترنت برای این جماعت ارزانترین راه غرولند است، به خود ژست مبارز میگیرند، ولی چوب لای چرخ ماشین مبارزان و مردم میگذارند. تا دودش بیشتر به چشم مردم برود. با کمک دشمن قهار درشبکه مجازی، به شانتاژ برعلیه اپوزیسیون می پردازند. سایت ها یشان می ماند عین یک فروشگاه زنجیره ای که درآن هر بریده ای و یا دم بریده ای یک غرفه باز کرده است. در آنجا بساط دروغ شان را پهن میکنند تا شاید بتوانند اجناس بنجولشان که بوی متعفن لجن میدهد را به کسانیکه برای رفع قضای حاجت به آنجا میروند، غالب کنند. دشمن قهار برای نابودیت از هر ابزاری سود می برد. اما مجاهدین در همه زمینه ها هوشیار هستند. به تمام سایت های اصلی و یا فرعی  دشمن سرک میکشند تا از جعلیاتی که برایشان میسازند غافل نباشند. و بدین وسیله درمی یابند هر ننه قمری که یک روزی با آدرس اشتباهی وارد میدان مبارزه شده است و بعد از اینکه متوجه شده است کارهر بز نیست خرمن کوفتن، فلنگ را می بندند و میدان مبارزه را ترک میکنند، در می یابند آنها بدلیل ماهیت و یا خاصیت اپورتونیستی اشان، چاقو تیز کن میشوند، متخصص تیز کردن کارد های جلاد میشوند. تا گلوی حق را ببرند. 

جهت نمونه دکتر« روانگاو » و بدون پرنسیپ، درزمینه روانشناسی هیچگونه تخصصی ندارد و اگراطلاعاتی هم دارد ناقص و ناکافی است. اما بیشرمانه با جسارت سندرم مبارزینی را که بیش از نیم قرن از خود گذشتگی کرده اند و از جانشان مایه گذاشته اند را « بیماران عقیدتی » میخواند، آنهم مبارزینی که همچنان مشغول مبارزه با یکی از پیچیده ترین نوع سیستم مافیایی مذهبی در تاریخ بشریت هستند. گویی طرف  فراموش کرده است، انگار نه انگار که مجاهد متوفی و یا شهیدی که امروز بدلیل محاصره یا ممانعت پزشکی مزدوران مالکی دارفانی را وداع گفته است. او، همان مجاهدی بوده است که چندی پیش با اهانت به او مارک « بیمار عقیدتی » زده است، اما اکنون درسایت « دریچه نفرتش » با بی شرمی تمام برای سوگ میریعقوب ترابی مرثیه می سراید « چرا قلب آدمی می ایستد ». زهی بیشرمی.

علیرضا تبریزی


۱۳۹۳ آبان ۱۲, دوشنبه

عطر شهامت ریحانه، رایحه خوش سرنگونی است




میگویند قاتل منحوس، «مرتضی سربندی» "دکتر جراح زیبایی، یا به بیان دیگر جراح پلاستیک" بوده است. او مأمور وزارت اطلاعات بوده و لابد به شغل شریف شکنجه گری اشتغال داشته است! در «سرزمین اعجایب ایران» تحت حاکمیت آخوندها همه چیز امکان پذیر است، «آدمهای کوچولو» خیلی زود «غول» میشوند. شکنجه گری که یک عمر زحمت کشیده است سر وصورت مردم را زیر شکنجه از ریخت و قیافه بیاندازد، جراح زیبایی هم میشود. خنده دار اینکه رژیمی که اصولا با «زیبا رویان» سی و شش سال مشکل دارد و مدام دارد تلاش میکند، صورتهای آنها را به زور پونز و اسید بپوشاند، چه نیازی به پزشک جراح زیبایی دارد؟ آن هم از نوع شکنجه گرش ! حیف که عمرگوهربار شاعر گرامی، زنده یاد احمد شاملو به این دوران قد نداد تا شعرش را ویراش کند، اکنون دیگر «تبسم را بر لبها جراحی» نمی کنند، بلکه با پاشیدن اسید بر رخ «زیبا رویان صورت مسئله تراوشات افکار منحوس آخوندهای شهوتران » را پاک میکنند، تا دیگررخی باقی نماند که نیازی به تبسم داشته باشد!

«ریحانه جباری» در زمان دفاع از شرفش فقط نوزده سال دارد، او قربانی سیستم مردسالاری شده است که دیگر در میان ما نیست ـ مرتضی سربندی وقت چلچلی اش، هرگز تصورش را نمیکرده این بار گیر کسی می افتد که حماسه ساز «شرف و آبروی دختران ایرانی» میشود. ورگرنه غلط میکرد برای اجرای نقشه شومی که در سرش می پروراند،  لجاجت و سماجت کند. این بار ظاهرا بر خلاف دفعات دیگرـ دفاع از شرف و ناموس«دخترک» نوزده ساله،  تبدیل به یک حماسه میشود. او یک شیر زن ایرانی است، او کوس رسوایی رژیم پوشالی را می کوبد، در جهان بادکنک قدیس بودن رژیم با روباهان رنگ وا رنگش را می ترکاند. او حق متجاوز را کف دستش میگذارد ولو به قیمت اینکه سربدار شود. 

در بطن جامعه هزاران «ریحانه» بدون هیچ مصونیتی مانند اشباح، زندگی بی روحی  را سرمی کنند. امروز یا فردا، آینده نامعلومی در انتظارشان هست که هر آینه امکان دارد در تله « سربندی ها »  گرفتارشوند. حال از این هزاران نفر، شاید فقط یک نفرمانند «ریحانه» بتواند خودش را با قیمت گزاف «قتل» از تله تجاوز نجات بدهد. کیست که نداند نظام مافیایی او را دیر یا زود در« دام قاتل» گرفتارش می کند؟! و روزش را همانند شبش سیاه. با آن سناریوی وحشت می سازند، هفت سال مردم ایران و دنیا را سرکار میگذارند. او را تا لب چشمه «عفو» می برند و به سراب زندگی تشنه برمی گردانند. بارها و بارها اعدامش میکنند. همه ما خوب میدانیم هیچکس، مخصوصا زنان در جامعه مذهبی و قصاص زده از هیچ مصونیتی برخودار نیستند. گیریم همانطور که ریحانه در دلنوشته اش بازگو کرده است ـ او مانند یک پرنده در چنگال قوی متجاوز گرفتار آمده بود، نمیتوانست رهایی یابد و در نهایت زیر فشارهای بی امان تجاوزگر تسلیم می گشت! راستی چه ضمانتی وجود داشت که «جراح شکنجه گر» پس از اتمام کارش، برای حفظ آبروی نداشته اش او را نیست و نابود نکند؟ واحتمالا حلقه مفقوده سناریو «مهندس شیخی» آمده بود تا  بعد از تجاوز مجدد به «ریحانه» توسط خودش نیز، او را سر به نیست کند. اما بر خلاف تصورش بطور غیر منتظره  با صحنه ای دیگر مواجه میشود؛ که در سناریوی «تجاوزگران» گنجانده  یا پیش بینی نشده بود. او پس از اینکه  «سربندی» را غرق در خون می بیند، سراسیمه بعد از برداشتن یک بسته پاکت مشکوک    از خانه سربندی پا به فرار میگذارد و دیگر اسمی از او به میان نمی آورند.

این را بیاد بیاوریم که ریحانه در سن 19 سالگی اعدام شد، نه در 26 سالگی، روزها و شب هایش از 19 سالگی تا 26 سالگی اش در زندانهای تیره و تاریک جمهوری اسلامی فریز شده بودند. او در دل نوشته اش مینویسد : " در آن زمان حرفهایی باب شده بود که روزهایی از سال که با هم یکی هستند انرژی خاصی دارند. قبلا شنیده بودم که 7 عدد مقدسی است. خداوند د ر7 روز جهان را آفرید. هفته 7 روز است. بهشت 7 طبقه دارد. و آسمان نیز. " او از آینده شومش خبر نداشت که پس از 7 سال زندانی 7 باراعدام میشود و سپس او را برای همیشه «زنده بگور» میکنند. بیچاره شب پرستان نمیدانند که او اسطوره میشود و از میان جهنم و آتش ایران آخوند زده ققنوسی بنام «ریحانه» سر بر می آورد، و کابوس دهشتناکی برای رژیم میشود که برای توجیه جنایت شان مجبور میشوند اخبار ضد و نقیض پارالل با اسید پاشی های اخیر استفراغ کنند. در اینجا خطاب به جهانیان باید گفت: رژیمی که «عطر شهامت ریحانه» را برنتابد، نوید رایحه خوش سرنگونی و بهار ایرانی را می دهد.

علیرضا تبریزی

۱۳۹۳ آبان ۱, پنجشنبه

حاصل « جمهوری اسلامی » نه یک « کلمه » کمتر، نه بیشتر!



دوازده بهمن سال 57 مصادف است با ورود خمینی به ایران پس از تبعیدش به عراق و از آنجا به فرانسه، هیچکس نمیدانست او نماینده ابلیس است، دارد میاید تا ایران نیمه آباد را تمام و کمال ویران کند، او دارد میاید تا خاک و خون و چوبه های دار و آتش برافروزد. آمده است تا گورستان « بهشت زهرا » را زیباترین پارک ایران کند. اتفاقا بعد از فرودش به ایران ابتدا به همانجا رفت، نطق تاریخی و مملو از فریبش را درهمانجا ایراد کرد، ایران و جهان را فریفت. منظور از« جهان » دولت های غربی و کشورهای مقتدر اقتصادی نیست، « جهان » مستضعف و ناامید از آینده نامعلوم، آنهائیکه چشم امید به « انقلاب » ایران دوخته بودند. بنابراین دیکتاتورهای صاحب نفت، نگران آینده نامعلومی بودند که عنقریب، ویروس « انقلاب اسلامی » میتوانست به مردم آن کشورها نیز سرایت کند. 

خمینی آمد، سیل جمعیت به استقبالش رفت، این هم یک استقبال از نوع جهان سومی است. مردم ناتوان وقتی اراده و قدرت تصمیم گیری ندارند، همه تخم مرغ امیدشان را توی سبد« یک نفر » میچینند، بعد منتظر میشوند ببینند چه اتفاقی خواهد افتاد. مردم در دو طرف خیابانها از مقصد فرودگاه مهرآباد تا جاده آرامگاه  منطقه ای در ناحیه جنوب تهران که امتدادش به شهر ری ختم میشد، خیلی فشرده کنار هم به انتظار دیدن خمینی ملعون به صف ایستاده بودند. کسی که تا چند لحظه پیش قبل از فرودش در جواب خبرنگاری که از او سئوال کرده بود: 
ـ چه احساسی دارید؟
بدون بروز هیچ احساسی گفته بود:
ـ هیچ.
پاسخ به این سئوال به مثابه جرقه ای بود به خرمن خیس احساسات مردمی که درخیابانها با شوق فراوان به انتظار فرود هواپیمایش اشک می ریختند، اما مردم بعد از آگاه شدن از احساس بی احساس خمینی، گفتند: « انشاالله گربه است! » سعی کردند، آنرا مانند آیه های قرآن تفسیرش کنند، میگفتند: « چه بی ریاست، چه ساده است. چه بی تکبر است. » در صورتیکه خشت اول بنای جمهوری اسلامی، همان یک کلمه بود، « هیچ » بدان هم عمل کرد، بدون هیچ احساسی به ایران و مردم، سوار اسب قدرتش که شد، به تاخت رفت تا به مساحت ایران تا به اندازه زانوان اسب قدرتش، خون بریزد، و ریخت.

وقتی سوار اسب قدرتش شد، مردم ساده چه ساده فریبش را خوردند! خمینی از ابتدا هم میدانست چه نوع حکومتی را میخواهد بنیانگذاری کند، به همین دلیل مخالف « جمهوری دمکراتیک اسلامی » بود. پایش را در یک کفش کرد، سنگ بنای دیکتاتوری را با حذف فقط یک کلمه « دمکراتیک » گذاشت. او خوب میدانست، اگر همان یک « کلمه » را حذف نکند، ملزم به رعایت « دمکراسی » است. نمیتواند حجاب را اجباری کند، نمیتواند حکومت  ولایت فقیه ش را بر پا کند، نمیتواند غیر قانونی کاندیدهای ریاست جمهوری را مستبدانه حذف کند، نمیتواند قوانین قصاص را در ایران برپا کند، نمیتواند مجلس خبرگان تأسیس کند، نمیتواند شورای نگهبان برای حفظ ولایتش بنا کند، نمیتواند به بهانه های واهی روشنفکران و مخالفان سیاسی ا ش را روانه زندانها کند، نمیتواند مانع نشر روزنامه ها شود، نمیتواند و نمیتواند وصدها نمیتواند دیگر..... بستر انقلاب ایران مذهبی بود، با نماز عید فطر از قیطریه شروع شد، مردم ایران مذهبی بودند، عکس خمینی در « ماه » چاپ شد و برایش صلوات میفرستادند، با چنین بستری و زمینه ای بهترین فرصت برای مردم ایران همان بود، حداقل کافی بود با عنوان « جمهوری اسلامی » مخالفت میکردند و یک صدا فریاد میزدند: ما خواهان « جمهوری دمکراتیک اسلامی » هستیم. تا امروز شاهد چنین روزهایی ـ اعدامهای خیابانی، زندان، شکنجه، اعتیاد، فحشا، فروش کلیه، فروش فرزند، داعش و اسیدپاشی نباشیم.

علیرضا تبریزی

۱۳۹۳ شهریور ۲۲, شنبه

به بهانه پنجاهمین سال تأسیس مجاهدین خلق ایران، سخنی کوتاه با دشمنان مجاهدین!



پیشگفتار:
مدتی است دارم به یک سئوال که در ذهنم میچرخد، فکر میکنم. چرا اضداد مجاهدین، چه آنها که قبای منتقد به تن کرده اند. و چه آنها که بدون قبا و لخت و برهنه، مجاهدین را زندان و شکنجه واعدام میکنند. چه آنها که خودشان را هوادران سابق، اما دشمن فعلی مجاهدین میدانند، همه آنها جملگی متفق القولند که « مجاهدین در ایران پایگاه اجتماعی » ندارند؟ میگویندـ آنها بسیار اندکند! میگویندـ سالهاست که از بین رفته اند! کافی است در گوگل واژه « مجاهدین » را جستجو کنیم، در کمال تعجب مشاهده میکنیم انواع و اقسام سایت ها و وبلاگها به اصطلاح سیاسی بر علیه جریانی است، که منکر وجودشان هستند! اگر تمام دستگاه اضداد را، از جمهوری اسلامی تا بریدگان ومماشاتگران شرق و غرب را به بزرگی یک « اژدها هفت سر » در نظر بگیریم و مجاهدین را به زعم همانها که دیگر « آنها » وجود ندارند، یک « مورچه » بپنداریم، آن وقت میتوانیم تصور کنیم، یک مورچه چه خطری میتواند برای اژدهای هفت سر داشته باشد که شب و روز از پی او میدود برای آنکه آن را نابود کند؟ این چه نوع بیماری است که از چیزیکه وانمود میکنند از آن نمی ترسند، اما از ترس آن، بیشترین هزینه را برای نابودی اش می پردازند؟

در باب مورچه ها حکایات و اشعار و ضرب المثل های بسیاری گفته، سروده و نوشته اند. درفرهنگ کوچه و بازار میان مردم عامی وعادی در هر جا و مکانی، بسته به موقعیت و شرایط از مورچه برای دادن پند و اندرز به دیگران استفاده کرده اند. مورچه حشره ای است اجتماعی، و بسیار سخت کوش. چند برابر وزن خودش بار حمل میکند، که هیچ جنبده ای در روی کره زمین توانایی آن را ندارد
از قول سعدی شاعر بزرگ شیراز باید به دیکتاتورها گفت : مزن بر سر نا توان دست زور ـ که روزی بپایش در افتی چو مور. البته مجاهدین مظلوم هستند اما ناتوان نیستند. شاعر بزرگ طوس فردوسی میفرماید: میازار موری که دانه کش است \ که جان دارد و جان شیرین خوش است. هزار سال پیش انسان والایی چون او چنین شیرین سخن گفته است، اکنون اگر او زنده بود؛ درکمال تعجب وحیرت می اندیشید؛ پند واندرزش بعد از قرنها به انسانها هیچ یاری نکرده است. انسانهایش « جان شیرینشان » توسط یک مشت کله پوک « داعشی » مثل برگ گل پرپرمیشوند، چه برسد به مورچگانش.  سپس به خودش میگوید: پس چرا شاعرانش از دریچه « نفرت » بجای درس ایستادگی دادن، سرود « تسلیم شدن» می سرایند؟! 

در این نگارش طنزتلخی نهفته است که از یک سو سماجت در مقاومت جهت رسیدن به حق را بازگو میکند و از سوی دیگر حکایت بزدلانی است که خود را تسلیم دشمن میکنند وآن را نشانه نبوغ و هوشیاری خود میدانند و در کمال وقاحت مبارزین را تشویق به تسلیم شدن میکنند. در حقیقت نگارنده با مقدمه فوق تصمیم داشتم به قشنگترین وجه مضحک بودن تلاش های بیهوده « اژدهای هفت سر » رژیم جنایتکار آخوندی ـ آمریکا ـ اروپا ـ بریدگان و پادوهای وزارت اطلاعات ـ بنگاههای خبری بی بی سی، رادیو فردا...... که کمر همت برای نابودی « مورچه سخت کوش مجاهدین » بسته اند را نشان دهم.باز هم یک لحظه تجسم کنید؛ اژدهای هفت سر عظیمی را که تلو تلو خوران به دنبال مورچه ای میدود تا او را زیر پایش له و لورده کند و یا با آتش دهانش بسوزاند. اما، هر چه مورچه با زرنگی جا خالی میدهد؛ اژدها بیشتر عصبانی میشود و بیشتر پا برزمین میکوبد و از دهانش آتش خارج میکند، و متعاقبا به زمین و زمان ناسزا میگوید و منکر قدرت و تیزهوشی مورچه میشود. 

تا اینجا را داشته باشید، جماعتی که قدرت مانور مجاهدین را به سخره گرفته اند، میگویند:
ـ مجاهدین پایگاه اجتماعی ندارند!
ـ آنها از بین رفته اند و دیگر وجود ندارند!
ـ در گردهمایی های سالانه شان حضور خارجی ها بیشتر از ایرانی های طرفدار آنهاست!
ـ شستشوی مغزی شده اند!
ـ بیماران عقیدتی هستند!!!
ـ آنها خودشان را شکنجه میکنند!
ـ و...و...و...
حالا در این میان " روشنفکرهای  داعشی" که خودشان از سرگردانی دچاراسکیزوفرنی سیاسی گشته اند، میخواهند بیماران " عقیدتی " را با داروی پاسیویزیم بهبود دهند. بیچارگان از آلزایمر زودرس رنج می برند، بی آنکه پرواز را بیاد بیاورند که چگونه د ر آسمان مبارزه اوج میگرفتند؛ اکنون به بالهای بی اراده شکسته خود مینگرند. آنها تا قبل از اینکه  " مجاهدین " در دایره ای از آتش قرار بگیرند، خودشان همان دفاعیات را از آنها میکردند که اکنون مجاهدین از خود میکنند، و با افتخار از اینکه درکنار مجاهدین هستند داد سخن میدادند. حلقه آتش که تنگتر شد، گفتند " ما نیستیم " بجای اینکه « لااقل » کنار دست بنشینند، پشت دست دشمن نشسته اند و به تقلب در بازی به او کمک میکنند. و با داد و فغان رو به جلو فرار میکنند تا از قافله خیانت عقب نمانند.

القصه، اگر میدان مبارزه را « رینگ بوکس » که دو حریف برای پیروزی مبارزه میکنند در نظر بگیریم. مجاهدین بعد از خیانت یاران نیمه راه، تنها مانده اند وسط « رینگ حق » مربی هشیارآنها تشخیص داده است « میتوان و باید » ـ بنابراین عزمشان را جزم کرده اند تا « آخرین راندِ » سرنگونی مبارزه کنند؛ داور وسط و داورهای کنار رینگ ( سازمان ملل و یونامی و کمیساریای حقوق پناهندگی ) چشمانشان را به روی خطاهای دشمن بسته اند و می بندند. حریف که بویی از انسانیت نبرده است، درون دستکش های بوکسش را با سرب پُرکرده است. دوستان سابق و دشمنان فعلی تا فرصتی پیش می آید، از بیرون رینگ می آیند و می پرند وسط رینگ و مشتی میزند و به سرعت جیم میشوند. " متعاقبا ناجوانمردانه فریاد میزنند؛ تو که گفتی ـ راند اول میبری، پس چرا نبردی؟ و در جواب معترضین « اندک!! » نیز پرخاش میکنند " ساکت، شماها شستشوی مغزی شده اید "  و از آن طرف سیصد بلندگوی « دلسوز » یک پارچه فریاد میزنند، عزیزم تسلیم شو، قبل از اینکه « ناک اوت » شوی! اما تنها انگیزه ادامه به این مبارزه نابرابر و ناجوانمردانه، غیرت و از خودگذشتگی است. که از دید بزدلان و فرصت طلب جبون " شستشوی مغزی " است.

حال تصورش را بکنید، تنها ابر قدرت دنیا، ابرقدرت ارتجاع، اتحادیه اروپا و بقیه خائنین ریز و درشت وطنی وغیر وطنی مانند لاشخورهای فرصت طلب بالای سر مجاهدین به پرواز مشغولند و میخواهند پس ازحذف فیزیکی مجاهدین، سر سفره قدرت با داعشی ها « نان مفت درآبگوشت نفت ترید » کنند. باید خطاب به آنها گفت: شتر در خواب بیند پنبه دانه، گهی لُف لُف خورد، گهی دانه دانه.


علیرضا تبریزی

۱۳۹۲ اسفند ۲۸, چهارشنبه

عیدی دگر باید ساخت




دوستان با عرض پوزش کدام عید؟

سی و پنج سال است
عید از خانه و مأوای مان
کوچ کرده است،
رفته است
به دیاری ناپیدا
سی و پنج سال است
سبزه و سمنو و
عطر اسکناسهای عیدی
بوی خون و پشم و پیله
آخوند های کثافت را گرفته است

سی و پنج سال است
حاجی نوروز
رخت عزا بر تن کرده است
سفره هفت سین
مان را با
سرنیزه
سیم خاردار
سرشکستگی
سربه نیستی
سفاهت
سفلگی
سیاهی
تزئین کرده اند

هموطن دگر،
زمان بیدار شدن از
رویاهای گذشته و دور است،
چه بودیم و چه شدیم
چاره بدبختی های امروزمان نیست
وقت خانه تکانی است
هر چه
ریش و پشم عبا و نعلین است
به دور باید انداخت
لباس نو
بر تن نوروز
باید کرد
خانه را
از چنگ دشمن
آزاد باید کرد.
عیدی دگر باید ساخت
خالی از کینه و نفرت
سفره هفت سین دگری باید ساخت:
سرنگونی،
سرفرازی،
سربلندی،
سلامتی،
سروری،
سروش و
سرسبزی


علیرضا تبریزی








۱۳۹۲ اسفند ۱۴, چهارشنبه

تولدت مبارک ای غریبه!


  • دوست ناشناخته من! خواستم تولدت را تبریک بگویم، می خواستم، وقتی برات مینویسم کمی با بقیه دوستانت فرق داشته باشد. نمی خواستم که همه آنرا بخوانند. امروز که دیگر امروز نیست، در حقیقت یک روز است، که دیروز شده است. خیلی برات میخواستم حرف بزنم، میخواستم بنویسم که دنیا با آدمهاش آنقدر ها هم ارزش ندارد که خیلی ها براش سرودست میشکنند، تا دو روز بهتر زندگی کنند! یا اینکه بیشتر پز بدهند. دنیا اساسش، قرار هم نبوده است که بر پایه عدالت باشد. دنیا رو آدمها خودشان خراب کرده اند، از اوبامایش بگیر تا احمدی نژادش، راستی دنیا به نظر تو میتوانست از این هم مسخره تر باشد؟ نخ خیمه شب بازی اش، یک سرش به آقای آمریکا وصل باشد و سر دیگرش احمدی نژاد؟ وقتی نخبه های این جهان اینها باشند، وای بر آنها که از طبقات ضعیف و بدبخت جوامع بشری هستند. اما خب چه میشود کرد؟! برای همین بعضی وقتها میگم، دوست داشتن آدمها به اندازه همین « لایک » زدن شده است، بعضی وقتها وقت نداری مطلب را بخوانی یا ببینی، برای اینکه دل دوستت رو شاد کنی، لایک میزنی. یعنی دوست داشتن دیگه عمق ندارد، همینجوری سطحی یکی را دوست داری. چون اگر عمیق شود، امکان دارد که توش غرق بشی و نتونی خودت را از گرداب عشق نجات بدی. البته این عشق میتونه به همه چیز باشه، به زن، بچه، دوست، شوهر، پدر، مادر، خواهر و برادر، فامیل زن و یا شوهر، اصلا به انسانیت. اما اگر کسی قدر دوست داشتن را ندانست چی؟ دوست داشتن، گوهری است که بعضی ها قدرش را نمیدانند، مانند پول سیاه خرجش میکنند. برای همین دل " عاشق دوست داشتن " را با نامردی میشکنند. دلم از دست روزگار، لبریز است، شاید یک جایی هم برای شنیدن حرف های تو باشد. وقتی تو خالی شدی، شاید آن وقت ظرف دلت برای شنیدن حرف های من جا باز کند. فقط چشمه را به من نشان نده، چون آن وقت ترکهای کویر لب تشنه ام، از حسرت شنیدنش میسوزند! بگو تا من لبی از حرفهای ناگفته ات تر کنم. برای شنیدن حرفهایت، نیازی به چشمه نیست، یک کوزه آب هم مرا سیراب میکند. آرزو میکنم که همیشه غنچه لبت به خنده بشکفد، هیچ وقت گل رویت پژمرده نشود.
  • علیرضا تبریزی

جهان سوم و جهان سومی

"جهان سوم و جهان سومی"  آدرس ثابتی ندارند،  همه جا حضور دارند.  یک صفت شیطانی است ـ یک  رفتار زشت و نکوهیده است  ـ  عملکردشان  نا...