۱۳۹۱ آبان ۲۵, پنجشنبه

انقلاب برای یک قرص نان دمکراسی ( 4 )

گفتم؛ با پایان اجباری ام، دغدغه ام کم شد، اما وارد دغدغه ای تازه تری شدم، پا درون یک جامعه بی ثباتی دیگری گذاشتم، که چشم اندازی برای آینده نداشت. همیشه سایه گشتی ها را روی سرت احساس میکردی، یادم می آید قبل از اینکه وارد خدمت سربازی ام شوم، دوره آخر دبیرستان، مصادف شد با شروع جنگ، به عمد تصمیم داشتم، از ادامه تحصیل برای نرفتن به سربازی، سرباز زنم. چون پیش خودم حساب میکردم درآن صورت شانس این را دارم که به خدمت اجباری نروم، تصور میکردم در خلال سال آینده که مجبور میشوم، سال آخردبیرستان را دوباره بخوانم، جنگ خاتمه یابد. اما در یکی دو ماه مانده به پایان تحصیلی ام، نظرم برگشت، دوباره با جدیت شروع بخواندن کردم، توانستم دیپلمم را بگیرم، بلافاصله برای اینکه کمترعلاف شوم، برای دوره خدمت سربازی ام ، ثبت نام کردم. خیلی سریع تقسیم بندی شدم، تصادفا دوره آموزشی ام در تهران، در دانشکده افسری افتاد. معمولا پیش می آمد که اکثر سربازها پس از سپری کردن دوره آموزشی، به جبهه های جنگ اعزام میشدند. اما گروهان ما پس از دوره آموزشی، در همان دانشکده افسری ماندگار شدند. شانس یا سرنوشت، هر چه که اسمش را بگذاریم، روزگار، قرعه زنده ماندن را برایم رقم زد. زنده ماندنم، پازل محک روزگاری شد، که باید سرنوشتم با سرنوشت دیگران تکمیل میشد. باورم بر این است که کلید نرفتنم به جبهه جنگ در این بود که من در واپسین ماههای آخر دوره دبیرستانم، تصمیمم به یکباره عوض شد، بجای انصراف از ادامه تحصیل برعکس به آن ادامه دادم و با گرفتن دیپلمم، قرعه تقسیم بندی به «دانشکده افسری» افتاد، در غیر این صورت هیچ بعید نبود، سال بعد ورق برمیگشت، خیلی راحت به جای دانشکده افسری؛ سراز«دشت عباس و شلمچه» آنجاها در می آوردم، احتملا اگر شهید گمنام نمیشدم، اگر شهید زنده نمیشدم، یقینا میتوانستم معلول جنگی بشوم. آن وقت سرنوشت خیلی ها که امروز بدست من گره خورده است، می توانست سرنوشت دیگری غیر از این باشد که اکنون دارند. هنوز در کریدور مقدمات پرسه میزنم، تا زمینه های اصل ماجرا فراهم شود، زیرساختارافکار دیروز ما با امروز طی پروسه زمان تحت تأثیر تحولات جامعه نیز دچار دگرگونی گشته است. بی آنکه خودمان هم خواسته باشیم، حس انتقامجویی؛ دروغگویی، اسلامگرایی، در ما هم رسوخ کرده است. حتی "ما" که بیست وهفت سال است از جهنم اسلام قشری و ارتجاعی فرار کرده ایم. هستند کسانی که بیست و هفت سال از « کشور قصاص » فرار کرده اند، اما وقتی زنشان با مرد دیگری دوست شده است، قصد جدا شدن دارند، زنانشان را تهدید کرده اند: "با سفارت تماس میگیرم؛ میگم حکم سنگسارت رو صادر کنند" دهها نمونه خودم به عین دیده ام. آیا بعد از سالها فرار از قوانین قصاص و با این ظرفیت پائین، توان تغییر زیرساختار فکری مردم را داریم؟ همان مردمی که از فشار و فقر بدبختی هرروز بدنبال یک لقمه نان میدوند؛ برای تماشای رقص طناب دار بر گردن کسی در نسیم سحری، صف میایستند! جمهوری اسلامی و قوانین بربری اش، خواسته یا ناخواسته، با بافت روحی قشری از مردم عجین شده است. مردم، همان مردمی که طبیعتا، میبایست از شدت فقرو بدبختی، بر جمهوری اسلامی شورش کنند؛ اما برعکس به تماشای تآتر واقعی «اعدام» میروند! اراده مردم مسخ دودوزه بازی های «شل کن سفت کن» رژیم و کارچاق کن هایش شده است. بیست و هفت سال بازی رژیم را میخوریم، خاتمی در روز روشن در مقابل هزاران دوربین درسراسر دنیا و چشم و گوش میلیونها نفر، دانشجویان را خاطی میخواند، همان کسی که هشت سال مردم ودنیا را با کارت بازی «اصلاحات و مردم سالاری دینی» با سیاه بازی رنگ کرد؛ اما میبینیم که همان مردم باز میروند پشت سر موسوی که این بار با کارت بازی « سبز» آمده است، تصور میکنند که شال سبز نجس شده اش، انشاالله «از شاش سگ اصلاحات خاتمی» نیست، از گربه ملوسی است با رنگ سبز خت مخالی آمده است تا گربه مظلوم ایران را نجات دهد.

ادامه دارد.............

۱۳۹۱ آبان ۲۴, چهارشنبه

انقلاب برای یک قرص نان دمکراسی ( 3 )




برای بررسی مسائل ایران حول محور اجتماعی، فرهنگی، اقتصادی، عبوراز یک یا دو کانال ممکن نمی باشد، باید بتوانی با چشمان باز وعاری ازهرگونه تعصب از بطن دهلیزهای حقایق عبور کنی، و معتقد باشی بررسی هر دهلیز پارامترهای متفاوتی دارند، که نقشه ایران کنونی را بهتر ترسیم میکند، چه کسانی و چرا باعث شده اند ما دراین مخمصه بی اعتنایی گرفتار بشویم؟ واژه همبستگی و اتحاد در مورد ما، فقط در قالب یک واژه هستند، نه بیشتر، مردم عامی در کوچه پس کوچه ها و خیابانها مثل ریگ بیابان یک ریز میگویند ایرانی ها اتحاد ندارند. ضرب المثل های «ایرانی بازی، مثل ایرانی ها فکرکردن، فقط ایرانی ها اینجوریند» کم بین مردم رایج نیست. خنده داراین است، زمانی از این مثالها استفاده می کنیم که «خودمان ایرانی خالص» هستیم. یعنی خودمان از همین واژه ها برای فاصله انداختن بین یکدیگر استفاده میکنیم. خودمان را کلاس بندی میکنیم؛ ایرانی های دیگر را به ایرانی بودن قبول نداریم، مردم را به دهاتی و شهری طبقه بندی میکنیم. اینها متأسفانه ازخصایص مبرهن بعضی از ایرانی هاست. 

دوران سربازی ام، بچه های تهران، شهرستانی ها را مورد اهانت و استهزاء قرارمیدادند، از عنوان کردن «گوش مخملی» و «آنگولایی» در مورد آنها ابایی نداشتند و شرم نمیکردند. این زیرساختارتفکرات شوونیستی، «نژادپرستی بومی» است، که به بیگانه گان غیرایرانی اطلاق نمیشد. حتی در خارج از کشور تهرانی ها کشور متبوع خودشان را با ظرف «تهران» مقایسه میکنند، که تازه همان هم، هم تراز کوچکترین و دورافتاده ترین شهرهای اروپایی هم نیست. برای همین کمبودهای خودمان را پشت ساختمان پاسارگاد «لوح حقوق بشر کوروش کبیر» اشعار مولانا، سعدی و حافظ پنهان میکنیم. 
                           
                                   ******
انقلاب، شروع خوبی داشت، اما پایانش که هرگز به انتهایش نرسید، خوب نبود. درواقع هنوز شروع نشده، به اتمام رسید، منتهی اتمام نا تمام. رژیم دیکتاتوری شاه تحت هر شرایط میبایست تغییر میکرد، ضرورت انقلاب امر مسلمی بود، اما  برای اینکه کنترل میهن مان از دست غرب خارج نشود. توسط خمینی میبایست دورش بزنند. تغییر دیکتاتوری شاه با شعارهای رادیکال شروع شد، اما توسط خمینی میانبرش زدند. نهال انقلاب، برای رشدش نیاز داشت، باغبان یا باغبان هایش که در زندانهای شاه بودند، قبل از اینکه بدست خمینی بیفتد، آزاد شوند، تا فرصت داشته باشند، آبیاریش کنند؛ تا میوه آگاهی مردم رشد کند، اما خمینی هنوز بهارانقلاب، درختش شکوفه نکرده، با تبر دروغ و شانتاژ آنرا از ریشه قطع نمود. با سخنرانی معروفش در بهشت زهرا " نفت، اتوبوس، برق و خانه مجانی برای هر شهروند ایرانی پس از اینکه سوار خر قدرت شد، سر از اقتصاد مال خر است در آورد" آب پاکیِ «مردم برای اسلام انقلاب کردند؛ نه برای اقتصاد» را نیز روی دستشان ریخت!

انقلاب در دست یک مشت طلاب و طلبه و عمله اکره های بیسواد، که فقط سواد فقه داشتند افتاد. بریدند، دوختند، زندانی کردند؛ کشتند و آخرالامر با ایجاد تنش برای کشور همسایه؛ عراق، واصرار برای ادامه جنگ بیهوده همه را آواره و سرگردان کردند. انقلاب وسیله تفریح یک عده پاسدار و بچه بسیجی های بی شعور گشت، با آزار و اذیت مردم از موقعیت موجودشان هم لذت می بردند و هم احساس قدرت میکردند. کودکانیکه که گاه قدشان به زحمت به اندازه « ژـ س » ای که بدست میگرفتند، می شد.

ادامه دارد.........

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

انقلاب برای یک قرص نان دمکراسی ( 2 )

بحران جنگ به عمد، توسط بازار جهانی با یک سیاست دوگانه حمایت میشد. بازار فروش تسحلیات نظامی نه فقط در دو کشور درحال جنگ ایران و عراق رواج داشت. حتی کشورهای نفت خیز همسایه های ایران وعراق نیز از خرید اجباری تسلیحات نظامی بی نصیب نمانده بودند. دنیای سرمایه داری مدرن، برای رقابت با یک دیگر، و از آن طرف حضور سیستم سوسیالیزم شوروی برای جهان غرب خطر بل القوه ای بود، که میتوانست در پروسه زمانی کوتاه بل الفعل شود، برای محدود کردنش، هیچ نظامی بهتر از جمهوری اسلامی نمیتوانست با احمق ترین و خود فروخته ترین و کاهلترین در عین حال دیکتاتورمآب ترین قشر جامعه ایرانی، یعنی «روحانیت قشری» اهداف غرب را تأمین نمایند. خمینی به حق از عقب مانده ترین؛ مرتجع ترین آخوند قشری بود، که توانست بزرگترین خدمت را به جامعه غرب برای پیشبرد اهدافشان بکند، دو هدف عمده میتوانست درراستای تبلور جمهوری اسلامی نقش اساسی را داشته باشد، ابتدا شکستن سد سوسیالیزم که خطر جهانی شدن داشت، دوم پتانسیل انفجاری نسل جوانان ایرانی، که زیر خاکسترآتش مصدق دیر یا زود میتوانست گٌربگیرد، تجربه ملی شدن نفت، کانال سوئز، چیزی نبود که به این زودیها از خاطرغرب زدوده شود. برای همین ارتجاعی ترین نوع تفکرات قشری میتوانست بهترین آلترناتیو غرب در ایران باشد، زیرا به لحاظ ایدئولوژیک، خمینی درست نقطه مقابل ایدئولوژی « کمونیست » بود، و از لحاظ ناسیونالیستی، آخوندها همیشه از بی غیرت ترین و بی عاطفه ترین قشر ایرانی بودند که به تنها چیزی که فکرنمیکردند، ملیت و سرزمین ایرانی بوده است، جمله معروف خمینی ملعون « محور ملی گرایی باعث شکست مصدق بود » میتواند این ادعا را گواهی کند. این را غربیها هوشیارانه با کمک دانش روانشناسی، رفتارشناسی جوامع بشری درمورد ایران مطالعه و سپس اجرا کردند. از نظرغرب شاه دیکتاتوری کوتوله وسانتی منتالی بود، که نمیتوانستند رویش خیلی حساب باز کنند، بنابراین بدنبال استقرارخطرناکترین نوع دیکتاتوری بشریت بودند، تا بتوانند با ایجاد یک قرون وسطی جدید از نوع اسلامی، نفت خاورمیانه را بیمه دائمی خودشان بکنند. سوزاندن نسلی که اکنون میتوانست تحولات عظیمی نه فقط در ایران، بلکه در خاورمیانه ایجاد کند. مستلزم این بود که آنها درزندانها و جنگ نابود یا بسوی خارج از ایران فراری داده شوند. شروع و انگیزه انقلاب را میتوان به دو گروه آگاه و ناآگاه اختصاص داد و طبقه بندی کرد. جامعه سراسر تبعیض زمان شاه، و رویاهای شیرین شاه برای ایجاد یک کشور اروپایی در کنار«مرقد حضرت معصومه !» و «استان رضوی خراسان با مرکزیت مشهد !» که خود را کمر بسته «امام رضا» می دانست بیشتر به جک می مانست تا یک تفکری که بخواهد ایران را به یک کشور دمکراسی از نوع اروپایی تبدیل کند. وجود زندان اوین و ترس از رشد نیروی روشنفکرسیاسی، دلیل اثبات همین ادعا میتواند باشد، شاه نمی دانست یا که نمی فهمید با دمکراسی از نوع غربی نمیشود، دلا دلا شترسواری کرد. بلاخره روزی خرفت بودنش به همه دنیا، مخصوصا ایرانیانی که اکنون در همه جا دنیا در حال ترقی بودند ثابت خواهد شد، می فهمند که او یک عروسک موقتی بوده است بعد از کودتای بیست وهشت مرداد، می بایست عجالتن رأس کار باشد، تا تاریخ مصرفش به سر آید. ایران پازل اصلی نقشه خاورمیانه بزرگ است و اساسی ترین نقش را در منطقه به لحاظ رشد سیاسی دارد، که میتواند از ایران با مصدق شروع شود، نه فقط کشورهای نفت خیز را تحت تأثیر تحول خودش قرار دهد؛ حتی میتواند تا کانال سوئز امتداد پیدا کند. بنابراین نقشه ویرانی ایران بطور عمیق و ریشه ای که بتوانند چنان زیررویش کنند وچنان اجتماع را به مرز انحطاط پیش ببرند تا دیگرهیچکس به هیچ احد الناسی اعتماد نکند. تخم نفاق و بدبینی را در دل مردم کاشتند تا بتوانند سربزنگاه بزرگترین ضربه اجتماعی را وارد کنند؛ سرخوردگی عمومی را رایج کنند؛ اولین شق و سنگ بنای متزلزل شدن و بدبین شدن به «آینده بهتر» این است، اعتماد بنفس یک ملت را تا آنجائیکه میتوانند به پائین ترین سطح ممکن تنزل دهند. این را دیگر سی و سه سال است به چشم و با گوشت وپوست مان دیده ایم و لمس کرده ایم، عدم اعتماد به آینده روشن، با نشان دادن روزنه های سوسو وار، مردم را وادار میکنند، ابتدا در زمان جنگ تا با «تب های» پانصد دلار به هر شهروند؛ خروج دائم و یا موقت از ایران راضی نگه دارند، و در مرحله بعدی با پایان جنگ، مردم دراوج ناامیدی مطلق از« رژیم چنج » می پذیرند که « تب های » رفسنجانی، معمار جمهوری مافیای اسلامی، سردار سازندگی! خاتمی با عبا وعمامه توری! موسوی و کروبی از «مرگ های» امام سنگ دل «خمینی» بهتراست.

ادامه دارد.......

انقلاب برای یک قرص نان دمکراسی ( 1 )

نمیدونم چرا یک دفعه دلم گرفت! البته بار اول نیست که اینطور «تنهایی» به من حمله میکنه، وقتی یک جاهایی توی بن بست افکارم گیرمیکنم، دلم شروع میکنه به تهی شدن، میدونم که هر چه قدرهم تنها باشم، به اندازه اونایی که در زندانهای جمهوری اسلامی در انفرادی هستند، تنها نیستم. اما همونم خودش یکی از همون چیزایی هست که توی گردنه افکارم جای دور زدن نیست. باعث میشه که دلم بگیره. باخودم حرف میزنم:
ـ آخه چرا؟ مگه تفکرآزاد داشتن جرمه؟ چرا فکر کردن باید جرم داشته باشه که به خاطرش به زندان بیافتی، اونم انفرادی؟
بعد از میان پنجره نگاه میکنم به هوای ابری، می بینم که هوا چقدردلش گرفته، کبوده کبود، میخواد گریه کنه، میخواد دلش سبک بشه! کلافه میشم. میرم پنجره رو باز میکنم تا کمی هوا بیاد تو، سرمو از پنجره بیرون میکنم، با تمام قدرت هوای بیرون را از راه منخرینم فرو میکنم توی ریه هام. چند بار اینکار را کردم، بعد برگشتم دوباره داخل اتاقم. نگاهم افتاد روی کاغذهایی که خط خطی بود؛ یعنی سعی کرده بودم چیزیی بنویسم؛ دیدم دلخواهم نیست، رویش را خط کشیده بودم. دلم آکنده از حرف بود، منتهی افکارم گره خورده بود، برای همین راه نمیداد به جایی. سایه بی عدالتی ها روی گرده ام سنگینی میکرد. این فکر از سرم بیرون نمیرفت «مگه یه قرص نان دمکراسی چقد قیمت داره؛ غربی ها که دارن دلشون نمیخواد با بقیه اونرو تقسیم کنند؛ اوناییم که ندارن، دوست ندارن کسی بهش فکر کنه؟» اما ذات بشر؛ تغییرپذیر نیست، نمیخواد اونی رو که داره بین همه تقسیم کنه! بعد فکر کردم، چرا؟ پیش خودم گفتم:
ـ وقتی انسانهای اولیه قدرت فکر کردن نداشتند، مشترکا هر چیزی رو شکار میکردند و یا بدست میاوردند با هم تقسیم میکردند بدون اینکه باهم مشکل داشته باشند! مشکل از جایی شروع شد که انسان متوجه شد که میتواند «فکر» کند. برای شکارش نقشه می کشید، برای شکارش ابزار می سازد، برای مقابله با سرما پوستین احتیاج دارد، ازهمینجا شروع شد؛ وقتی فهمید، ابتدا باید خودش ـ خانواده اش ـ قبیله اش تأمین شود. انسان برای شکاری که به راحتی بدست نمی آید، نقشه می کشد، قوه تخیلش قوی تر می شود، قدرتش بیشتر می شود، باز در درجه اول به خودش فکر می کند سپس خانواده اش و باز قبیله اش. نمیدونم چرا به این فکر افتادم؟ اما هر چه انسان تکامل پیدا می کرد، تکاملش در راستای تفکراتش به دو دسته تقسیم شدند. تفکرات خوب و پلید.
غرق سیرو سیاحت تفکراتم بودم که یکباره متوجه شدم باران سیل آسا روی صورت پنجره اتاق را شلاق میزند. دو باره بخودم آمدم و به اتفاقاتی که هر روز دارند می افتند و هر روز شکل جدیدی به خودشان میگرند می اندیشم.  ناباورانه نگاه میکنم و می بینم که سی و سه سال هست که هنوز بعد از انقلاب برای یک ذره دمکراسی سگ دو میزنیم. یاد مطلبی افتادم که یکی در فیس بوک از این قراردر دیوارش گذاشته بود: "اگر سگ دو زدن جزو مسابقات بود، ایرانی ها بیشک مقام اول را کسب میکردند" ابتدا خندیم! اما بعدش فکر کردم، همچین بی ربط هم نگفته است. برای یک خط شعر و یا نوشته حتی اگر به لحاظ دستوری ایراد هم داشته باشد، باید تقاص پس بدهی، زندان بشوی، شکنجه بشوی و بعدهم اعدام. سی و سه سال است که هنوز تلاطم انقلاب بعد از سال 57 آرام نگرفته است. هنوز کشمکش برای رسیدن به آزادی و برخوداری از حقوقی که قباله اش را پشت حقوق بشر نوشته اند ادامه دارد. اما نه آنکه معاهده اش را نوشته میخواهد به آن گردن بدهد و نه دیکتاتورهایی که خودشان طوق بندگی را بر گردن مردم اندخته اند و زیر مجموعه سازمان ملل هستند، یعنی برای اینکه جزوی از ملل متحد باشند، می بایست معاهده حقوق بشر را امضا کرده باشند.
سئوالات همینطور پشت سرهم توی گردونه سرم میچرخند، تکرار و باز تولید میشوند. برای اینکه جوابی برای آنها بیابم و به یک نتیجه ای برسم تصمیم میگیرم، به اندازه فهم و قد و قواره تجربیاتم آنها را بنویسم. علت و معلول شرایط فعلی ایران و اینکه چرا انقلاب سال 57 صورت گرفت اگر منصفانه بررسی نگردد، پاسخی برای پیچیدگی های شرایط کنونی پیدا نخواهیم کرد. جواب هایی که عمدا همیشه بدست یک عده تاریخ نویسان مغرض تحریف و یا سانسور شده اند.

چرا انقلاب سال 57 به وقوع پیوست؟



سال۱۳۶۲ بعد از پایان خدمتم، بار بزرگی از روی دوشم برداشته شد، شرایط ادامه تحصیل برای دانشگاه تقریبا غیر ممکن بود، هنوز داشتند مغزهای قدیمی را تحت عنوان «انقلاب فرهنگی» درغربیل نسق گیری، سرند میکردند. میخواستند یک نسل یک دست و یک پارچه تحت اوامر ولی فقیه، که کت بسته در اختیار نظام باشد، تدارک ببینند، دفاترسیاسی عقیدتی و ایدئولوژی دانشگاهها، بطور گسترده، همه کسانی را که متقاضی کنکور دانشگاه بودند را زیر ذره بین عقیدتی و موانع ایدئولوژیکی کنار میزدند، سیاست سهمیه های پاسدار، بسیج، خانواده شهدا برای دانشگاهها، در واقع یک سیستم پلیسی وسیعی بود، ضمن اینکه عرصه را برای کسانیکه مستحق وارد شدن به دانشگاه را داشتند تنگ میکرد، حکم جاسوس های سیاسی عقیدتی را هم داشتند که اگر احتمالن کسانی توانسته بودند، با حفظ ظاهر از موانع و فیلترهای عقیدتی رد شوند و وارد دانشگاه شوند، عملن تحت کنترل سیستم پلیسی دانشگاه قرار می گرفتند. بودند کسانیکه نخبه بودند، اما حاضر نبودند، حتی به ظاهر هم شده، با جواز و ریش و پشم و پاسخ دادن به سئوالات انکر و منکر، فرایض اسلامی، تن به ذلت ادامه تحصیل با اعمال شاقه اسلامی بدهند. در حقیقت لقای ادامه تحصیل را به قبای سیاسی و عقیدتی دانشگاه «فیضیه وار» بخشیدند. وجود جنگ بی معنی و بیهوده بین ایران وعراق، نسل تشنه کسب علم و دانش و یا آماده بازار کار را عاطل و باطل کرده بود. نه راه پیش داشتند، نه پس. نبود بازار کار، پس از دوسال «علافی» دوران سربازی، مخصوصن برای آنهائیکه توانسته بودند از تنور جنگ از تیررس ترکش و خمپاره و مین جان سالم بدر ببرند، معضلی دیگری بود، که هر آن میتوانست یقه رژیم را بگیرد. از طرفی هم زندانها دیگر گنجایش نداشتند، رژیم نمیتوانست هر چه جوان آماده به تحصیل یا اشتغال به کار را راهی زندانها کند، و دیگر اینکه نمیتوانستند همه را به بهانه واهی «منافق ؛ محارب به خدا، کافر» روانه زندانها کنند، مخصوصن، اکنون اکثر جوانان با گذراندن دوران خدمت سربازی توانسته بودند، از چنگ عزرائیل جنگ چرند جان سالم بدر ببرند. برای کنترل عصیان نسل جوان، وارد ترفندی دیگری شدند، پروسه باز کردن مرزها، پرداختن پانصد دلار به هر شهروند، مانند سوپاپ اطمینانی شد، تا بتواند با راهی کردن جوانان به خارج از کشور جلوی انفجار اعتراضات احتمالی آنها را بگیرند. نسلی که با وعده های پوشالی خمینی برای شرایط بهتر اقتصادی پا به عرصه انقلاب گذاشته بود، اکنون می فهمید که خمینی چه کلاه گشادی را با بساط کمیته ها وگشت های «امربه معروف و نهی از منکر» برسرشان گذاشته است. نسلی که هنوز شیرینی های آزادی های لباس و پوشش را به خوبی نچشیده بود، اما هم و غمش انقلاب برای اقتصاد بهتر و آزادی های بیشتر بود، اکنون میبایست زیر یوغ حجاب اجباری و ریش و پشم وآستین های بلند، برده های خمینی باشند. پدرخوانده مافیای بزرگ مذهبی، یعنی رفسنجانی، پشت سپر و اتوریته خمینی مشغول سد بندی قدرت خودش بود، تا بتواند از قِبَل محبوبیت او در بین قشر ناآگاه و کاملن مذهبی، جا پای خودش را محکم کند، او خوب میدانست، قبل ازاینکه خمینی بدرک واصل شود، اگر سوار اسب نظام نشود، کسی برایش تره هم خرد نخواهد کرد. بنابراین قبل از هر چیز مهره های حساس و کلیدی رژیم مانند بهشتی، را از سر راه خودش برداشت تا یکه تازه میدان باشد. اصرار به ادامه جنگ پشت شعارهایی که خمینی میداد در راستای  پروسه تثبیت «پدرخوانده گی اش» بود. برای همین بود که بعد از مرگ خمینی، او خامنه ای را که از قبل در آب نمک «ولایت فقیه» خوابانده بود، به عنوان رهبر نظام جمهوری اسلامی تحت اوامر خودش برگزید. 

ادامه دارد....

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

سربدار ستار بهشتی




زبی خیالی ماسربدار شد ستار
بدرود گفت او دار فانی و
پر کشید سوی آسمان 
 همچوعقاب
تا رسوا کند
دشمن جانی و غدار
اکنون
ستار بهشتی
در بهشت 
مهمان سردار ملی، 
ستاراست
ـ بگو جانم، بگوشم.
ـ ازچه بگویم سردار!
زین همه حیله و تزویر
که آمده است بر سر توده،
ز دست «توده»
دگرایمانی نمانده است
برای توده
چه بگویم زدست آخوند جماعت 
با این همه خیانت و جنایت
آن هم در لباس دین و بنام ملت
وای بر ما
صد سال گذشت ز جنبش مشروطه 
ایران، آباد که نگشت هیچ
تازه بدست دزدها گشته است مخروبه
اما هنوزنمیدانم چرا
مردم، با این همه الگو در تاریخ معاصر 
همچون تو و امیرکبیر
 و مصدق
از بهر چه می دوند
بدنبال خاتمی وموسوی
سبزینه های بوزینه 
پیرو خط امام راحل 
و کاشانی دیوونه
که بود تشنه به خون مصدق؟

و بازمی گوید:
ـ نفس آسمان سنگین است، سردار 
سینه اش انباشته از خلط یاوه های مردار
برای کتمان حقیقت
دروغ بالا می آورند؛ 
مسلمانان بی دین 
از جنس طناب مرگ
دروغ می بافند
وبنام محاربین و منافقین
یاوه می سرایند
سنگ دلها
با قصاص بی اساس
گناه زنای محصنه
بی گناهان را
سنگسار میکنند
با چوبه های جهل و تاریکی
و ریسمان سکوت
برای اعدام روشنایی
بساط داربرپا میکنند.


آری! ستار مصلوب سکوت ماست
او با صلابت 
به آسمان می نگرد
ابرهای مغرور بغض کرده اند
اشک خود فرو می بلعند
تا کویر تشنه تسلیم
حسرت به دل بماند
سایه ایستادگی ستار
بر سر ولایت بی مقدار
چه سنگین است!
تیرک های قساوت و شقاوت
از جنازه عدالت شرمسارند: 
ـ ای مغولهای بی کفایت
به کدامین گناه
او سربداراست؟
به کدامین گناه صدای حق او را
با طناب جهل
دار میزنید.

ای جانیان بدانید:
ابرهای عطوفت، دلشان 
از دل های سنگ 
برای باریدن تنگ است
اگر این آسمان بگرید
خاک تزویر ولایت را
برای ابد
ازچهره نحس فقیه وقیح 
می شویند.

علیرضا تبریزی













۱۳۹۱ آبان ۱۷, چهارشنبه

رژیم ایران چگونه صادرکننده مهم ماده مخدر« شیشه » شده است !؟

روزنامه واشنگتن پست (روزاول نوامبر2012 ) درمقاله ای زیرعنوان « قاچاق مواد مخدر ازایران، هماهنگ با اثرگذاری تحریم ها،بالا می رود » ، به نقل ازمنابع اطلاعاتی آمریکا گزارش می دهد که : 
« برخی ازا یرانی ها ، درفضایی که اقتصاد این کشوردرتنگنای تحریم قرارگرفته ،به یک منبع درآمد سرشاروغیرمنتظره یعنی صنعت شکوفای تولید ماده مخدر مصنوعی موسوم «متامفتامین» یا «شیشه »روی آورده اند . به گفته مقامات ذیربط آمریکایی ، ایران درتولید این ماده مخدرقوی، رکورد سایرکشورها ی تولید کننده را شکسته است»! . 5 ماه پیش ازاین روزنامه معتبرلوموند فرانسه درتاریخ 31 مه ، به نقل از« ارگان بین المللی کنترل مواد مخدر » وابسته به سازمان ملل متحد ، گزارش داد که «خاورمیانه وبه طور مشخص ایران به کانون جدید تولید ماده مخدر « شیشه» تبدیل شده وپلیس ایران مدعی است که بین ماه مارس تا دسامبرسال 2011 سه تن ماده مخدر « شیشه » کشف کرده ودرسال 2010 تعداد 166 لابراتوار تولید « شیشه » را برچیده است . 
کم وکیف تولید ماده مخدر« شیشه » درایران وقدرت نظامی قاچاقچیان آن 
واشنگتن پست به نقل از مقامات آمریکایی گزارش می دهد که « ایرانی ها» به خصوص درمورد تولید ماده مخدر « شیشه » درایران، درحال تبدیل شدن به بازیگری مسلط درآمده اند . زیرا اولا تولیداین ماده مخدر درایران به صورت انبوه انجام می گیرد و خرده پاها وتولیدکنندگان کوچک بی پشت وپناه نمی توانند به این صورت « شیشه » تولید کنند .ثانیا نوع وکیفیت « شیشه » که درایران تولید می شود به گزارش همین منابع « خالص » تراز«شیشه » تولیدی درسایرکشورها ست .واشنگتن پست به نقل ازهمین منابع اضافه می کند درجه خلوص « شیشه » ایران به حدی بالاست که شیمیست های حرفه ای که آنرا آزمایش کرده اند برآنند که فقط درلابراتوارهای دارو سازی مجهز وپیشرفته می توان آنرا تولید کرد . 
منبع فوق به نقل ازمقامات مرزی آذربایجان ، کشور همسایه ایران ،درمورد قدرت نظامی قاچاقچیان « شیشه » وسایر مواد مخدرساخت ایران درکارعبوردادن این مواد ازمرزهای آبی وخاکی آذربایجان به بازار اروپا ، گزارش می دهد که قاچاقچیان ایرانی قدرت آتش درحد راه اندازی یک جنگ کوچک را دارند، به سلاحهای سبک وسنگین وتجهیزات پیشرفته نظیرعینکهای ویژه شب ساخت آمریکا مجهز هستند وتا به حال دست کم 7 نفر از نگهبانان مرزی این کشوررا کشته اند . 
بنا براین گزارش با توجه به کم وکیف تولید « شیشه » درایران و قدرت نظامی بالای قاچاقچیان ، شکی باقی نمی ماند که حاکمیت ایران تسهیل کننده کارو پشتیبان قاچاقچیان این ماده مخدراست . اما باید دید به طورمشخص این کار به دست چه ارگانی از حاکمیت ایران و به چه منظوری انجام می گیرد ؟ 
«سپاه قدس »تولید کننده وصادر کننده « شیشه » ساخت ایران 
رژیم ایران ازدیرباز در مورد مسأله مواد مخدر سیاستی دوگانه را به پیش می برد . ازیکسو ضمن اعدا م افراد به عنوان قاچاقچی موادمخدر،درنشست های بین المللی مدعی درگیری با قاچاقچیان این مواد می شود وازسوی دیگر،با انگیزه مالی وسیاسی، دست برخی ازارگانهای حکومتی را برای تولید ، توزیع داخلی وصادرات این مواد وبه طور مشخص « شیشه » بازگذاشته است . واشنگتن پست درگزارش مذکور صرفا نسبت به صادرات « شیشه » ساخت ایران به غرب وبه خصوص آمریکا ، حساسیت نشان می دهد واعلام می کند مقاما ت رسمی آمریکا به طورخاص نگران بازشدن راه صادرات ومصرف مواد مخدر ساخت ایران درآمریکا هستند . این منبع ازقول مقامات ا طلاعاتی کشورهای منطقه وآمریکا می نویسد که ایران درمورد جلوگیری ازجریان مواد مخدر به خارج ازکشور توجه لازم به خرج نمی دهد و دراین مورد با خارج و کشورهای همسایه همکاری نمی کند و درمورد هویت سوداگراصلی ماده مخدر خطرناک « شیشه » ساخت ایران مچ « برادران قاچاقچی » احمدی نژاد را می گیرد و به نقل ازمقامات آمریکا گزارش می دهد که « به طور مشخص سپاه قدس نیرویی که مامورعملیات برون مرزی سپاه پاسداران رژیم ایران است و در قاچاق مواد مخدر سابقه دا رد ، کارحفاظت بخشی از مسیرهای عبوردادن مواد مخدر ازایران را به عهده دارد . این نیرو به طور تنگاتنگ با حزب اله لبنان که درقاچاق بین المللی مواد مخدرتجربه و ید طولایی دارد ، متحد ودرارتباط است » . واشنگتن پست درمورد انگیزه مالی صادرات مواد مخدر توسط سپاه قدس ، اضافه می کند که مایکل براون ،رییس امور اجرایی مبارزه با مواد مخدر آمریکا ، درماه فوریه 2012 ضمن دادن گزارشی به کنگره این کشور اعلام کرد که « مشارکت سپاه قدس وحزب الله لبنان درقاچاق مواد مخدر امکانات زیادی را برای آنها فراهم می آورد که به پشتوانه آن می توانند عملیات تروریستی وجنایتکارانه خودرا درغرب وجاهای دیگر اجرا کنند » . 
دراینجا بایستی یاد آورشویم که رژیم ایران برای تأمین بخشی از هزینه فزاینده عملیاتی نبروهای امنیتی ونظامی اش ازگذشته ،وبه طورمشخص اززمان دولت رفسنجانی، این رهنمود را پیش پای آنها گذاشته که کمبود بودجه عملیات برون مرزی خود را ازمحل « فعالیت های تجاری برون مرزی » تإمین کنند . این نیروهای رژیم ،پرسود ترین وسریعترین راه برای این منظور را تجارت مواد مخدر یافته اند . اینک شاهد آن هستیم که درشرایطی که براثرتحریم ،درآمد نفتی رژیم کاهش پیداکرده ،این نیروها ازنظر تولید مواد مخدر نیز خود کفا شده اند !« ولی فقیه » این رژیم مجوز شرعی معتاد کردن « دشمنان » د اخلی وخارجی نظام به ماده مخدرخطرناکی مثل « شیشه » را نیز به لحاظ عقیدتی صادر کرده، و دست اندرکاران ازاین لحاظ نیز خاطرشان آسوده است !!


یزدان ـ حاج حمزه

۱۳۹۱ آبان ۱۱, پنجشنبه

فارغ التحصیلان دیروز دانشگاه اوین!

ـ گزارشی به دانشجویان دانشگاه کهریزک امروز!
 با شروع « جنبش سبز » ؛ طراح الاغ تراوا در فرنگ از پشت شیشه جادویی پارچه سبزی به دستش بسته بود، خیلی متین و آرام به مردم ایران پیشنهاد میداد:
ـ برای بهانه ندادن به « رژیم مان » بهتر است با حفظ « ظاهر خودمان » درتظاهرات پنبه ای که اصلا یک ذره بوی خشنونت نداشته باشد، حضور به هم برسانیم!
این دیگر تقصیر اونیست که الاغش اشتباها بجای رفتن به تراوا یورتمه واراز دانشگاه کهریزک سر درآورد. دانشجویان کنونی کهریزک، طنزنویسان و یا کارگردانان آینده، در حال ادامه تحصیل هستند.
با شروع جنبش هنوز درآن زمان طرح ساندیس به اجرا در نیامده بود. دانشجویان کهریزک پپسی هاشون را خورده بودند! بطری های خالی اش را گذاشته بودند کناری تا جایی برایشان پیدا کنند. البته تقصیری هم ندارند چون دیر بفکر ساندیس افتادند، وگرنه استعمال پاکت مچاله شده ساندیس به اندازه بطریهای خالی برای مهمانان ناخوانده دردسر فراهم نمیکرد. این بخشی از مهمان نوازی دانشجویان دانشگاه کهریزک بود! اما طراح « الاغ تراوا » احتمالا خودش را زده بود به خریت، چون همچنان نسخه عدم خشنونت را لای پنبه های نسوزمی پیچاند و به خورد خلق الله میداد. بیچاره وقتی او زمان دانشجویی اش در دانشگاه اوین نزد استادش اسدالله لاجوردی تعلیم میدید، بدلیل وجود جنگ برای صرفه جویی نوشابه مصرف نمیکردند، از آب و شلنگ استفاده میکردند. هم ارزان بود و هم تمیز. اما اکنون صدقه سر« اصلاحات » به همت خاتمی شرایط تغییر کرده است. بودجه های بیشتری در اختیار دانشگاههای اوین وکهریزک درنظر گرفته شده است. جعبه های نوشابه پپسی پشت درب دانشگاه کهریزک روی هم انبار شده اند، تا از مهمانان بیشتری پذیرایی کنند.
اکنون الاغ تراوا خسته و مفلوک توانایی حمل این همه مسافر کهریزک را ندارد. سرش را در آخور ولایت کرده است و به نشخوار حرفهای استادش مشغول است. او میداند که تاریخ مصرفش به پایان رسیده است، طرحش دیگر لو رفته است. بنابراین در آستانه انتخابات فرمایشی فارغ التحصیلان جدیدتری از دانشگاه کهریزک آماده صادرات هستند، تا با شروع جنبش احتمالا اینبار « جنبش زرد » طرحی نو برای پذیرایی از خشنونت طلبان در هتل کهریزک تدارک دیده اند. اما بدانند که این دفعه را کور خوانده اند، « جنبش قرمز» در شرف تکوین است تا روزگار رژیم را سیاه کند.

علی رضا تبریزی

جهان سوم و جهان سومی

"جهان سوم و جهان سومی"  آدرس ثابتی ندارند،  همه جا حضور دارند.  یک صفت شیطانی است ـ یک  رفتار زشت و نکوهیده است  ـ  عملکردشان  نا...